بسمه تعالی

   تاریخ سخن می گوید

دندانه هر قصري پندي دهدت نو نو                          پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گويد كه تو از خاكي ، ما خاك توايم اكنون                   گامي دو سه بر ما نه ، اشكي دو سه هم بفشان

                                                                                                                                       « فاعتبرو يا اولي الابصار»

 

« بررسي تاريخ اگر با ديدگاه اخذ تجربه از زندگي ملتها و اقوام گذشته صورت گيرد ميتواند براي آينده چراغهاي روشني باشد كه در دوري از اشتباهات و بهره گيري ارجح از فرصتها و قدر شناسي از نعمتها و امكاناتي كه خداوند متعال در اختيار بندگان خود قرار ميدهد و همچنين امكانات مادي و معنوي كه با عنايت الهي و تلاش و كوشش انسانهاي والاي صاحب اراده قوي حاصل ميگردد ، بكار بيايد »

                                 

يكي از مقاطع تاريخي كه در كشور ما بسيار حائز اهميت است ، نهضت صفوي و تاريخ حكومت صفويه است اينكه بدانيم مبناي اين نهضت چگونه بود ، تحت چه عواملي رشد كرد و به اوج قدرت رسيد و به چه عللي ضعيف شد و سقوط كرد و آن پايان اسف انگيز را پيدا كرد كه ضايعات غير قابل جبراني براي ملت ما حاصل گشت.

صفويه منسوب به شيخ صفي الدين اردبيلي ميباشد. او در عصر مغولان در خانداني كه به تصوف گرايش داشتند بدنيا آمد ، به خدمت شيخ زاهد گيلاني رفت و نزد او مرتبه  والائي پيدا كرد. در اردبيل مردم به او ارادت داشتند . ظاهرا از اهل تسنن و شافعي مذهب بوده است او در سال 735 هج. ق در سن 85 سالگي درگذشت.

پس از او پسرش شيخ صدرالدين ، و پس از او شيخ علي كه هميشه لباس سياه ميپوشيد در راس اين طايفه قرار داشت . امير تيمور گركاني ارادتي به او پيدا كرد و تعدادي از اسراي رومي را به او بخشيد ، او هم اسراي مزبور را آزاد كرد و آنان مريدان شيخ شدند و خود را فدائيان ناميدند. گفته اند شيخ علي مذهب شيعه را پذيرفته بود . پس از او پسرش ابراهيم مريدان را هدايت ميكرد و پس از او پسرش در سال 851 هج. ق شيخ جنيد رهبري مريدان را به دست گرفت.

او در اواخر عصر تيموري مي زيست. وي نيز مذهب شيعه اثني عشري داشت و چون مريدان او افزايش پيدا كرده بودند لقب سلطان گرفت . وي با ده هزار سپاهي از مريدانش به شروان حمله برد و در اين جنگ شكست خورد و در سال 865 هج. ق كشته شد. پس از او پسرش شيخ حيدر اقدامات پدر را پي گرفت و در تقويت تشيع خاندان صفوي همت گماشت او براي سپاهيان خاص خود كلاه قرمزي را ابداع كرد كه نماد دوازده امام را داشت و لذا لقب قزلباش ( معناي كلاه قرمز) به آنها داده شد. شيخ حيدر پس از دو بار حمله به شروانشاه قره قويونلو سرانجام در سومين بار بعلت كمك امير آق قويونلو به شروانشاه در 893 هج. ق شكست خورد و بقتل رسيد.

پس از او پسرش علي جانشين او شد كه گرچه در صدد انتقام خون پدرش برآمد ولي او هم شكست خورد و به زندان افتاد و سرانجام در راه فرار به اردبيل در 899 هج. ق كشته شد. پس از علي ، برادر كوچكش اسماعيل كه نجات پيدا كرده بود جانشين او شد ، او هفت ساله بود كه بوسيله مريدانش در گيلان پناهگاهي پيدا كرد و به فعاليت خود ادامه داد. او در دوازده سالگي در سال 905 هج. ق به اردبيل بازگشت و يك سال بعد با انسجامي كه مريدانش به دست آوردند  به امير شروان حمله كرد و او را شكست داده و بهلاكت رساند. اسماعيل در چهارده سالگي در تبريز در سال 907 هج. ق به سلطنت نشست و خود را شاه اسماعيل صفوي ناميد و اين نبود مگر نبوغ او و به همت مريدان خاصه اش . او در همان سال آخرين شاه آق قويونلو را نيز شكست داد و در مسجد جمعه تبريز تشكيل دولت شيعي مذهب صفوي را اعلام كرد . وي در خطبه جمعه ضمن ثناي ائمه ي اثني عشر ( اشهد ان عليا ولي ا...) و ( حي علي خير العمل ) را به اذان اضافه نمود . بعلاوه تصميم خود را به رواج فقه امامي به اطلاع همگان رساند.

سپس از علماي سوريه و لبنان بخصوص فقيهاني از جبل عامل دعوت كرد به ايران بيايند و مباني اعتقادي تشيع را تقويت نمايند. او نسبت به اهل تسنن سخت گيريهاي بسياري در تبريز ، اصفهان ، شيراز و يزد نمود.

او با قدرتي كه كسب نمود در 914 هج. ق بغداد را فتح كرد ولي پس از مدتي اين شهر توسط عثمانيان فتح گرديد. قزلباشها نسبت به او غلو ميكردند و مطلع طريقه خود را مظهر حق ميدانستند. آنها شاه اسماعيل را مرشد كامل ميخواندند و خودشان را درويش و صوفي ميناميدند. شاه اسماعيل با هدف شيعه كردن آناتولي چند لشگر كشي به داخل عثماني انجام داد و سرانجام در يك حمله شديد عثماني در ناحيه چالدران شكست خورد و پس از اين شكست به گوشه اي پناه برد و امور كشور در دست (وكيل) يا نايب السلطنه قرار گرفت. عملكرد شاه اسماعيل در بيرحمي در حملات و غلو نزديكان در مورد او و سرانجام گوشه گيري و عدول از مباني ديني و اخلاقي سبب شد كه به تدريج ايمان و اعتقاد اطرافيان و فدائيانش به او كاسته شود و سر انجام شاه اسماعيل پس از 23 سال سلطنت در 38 سالگي در 930 هج. ق در گذشت و در جوار قبر پدرش در اردبيل به خاك سپرده شد.

شك نيست كه فداكاري مريدان نسبت به مرشد كامل و پير طريقت (شاه اسماعيل ) و محور وحدت كه مذهب شيعه و مليت ايراني بود در موفقيت صفويه بسيار موثر بود.

پس از مرگ شاه اسماعيل پسر يازده ساله اش طهماسب ميرزا بجاي او نشست ( 931 هج. ق) و 53 سال سلطنت كرد. در ابتداي كار امور به دست سران قزلباش مي گرديد . ولي پس از آنكه او به سن رشد رسيد كم كم امور به دست خودش افتاد.

ولي در حقيقت در اين مدت ارادت و اطاعت سران قزلباش و به تبعيت آن  مردم نسبت به مرشد كامل كاهش يافت و بجاي آن به تشريفات و تزئينات لباسها و كلاهها افزوده گرديد . و بين سران قزلباش در تصدي مشاغل بزرگ اختلاف افتاد. بطوريكه يكي از سران ايل ( تكلو) قيام كرد و پس از شكست به دولت عثماني كه دشمن صفويه بود پناه برد و سلطان سليمان پادشاه عثماني را بر عليه ايران تحريك كرد. لذا عثماني آذربايجان را گرفت و تا زنجان پيش رفت و عده اي از سران قزلباش نيز به سپاه عثماني پيوستند. شاه طهماسب علما و روحانيون مخالف را از كشور اخراج كرد و علمائي را كه در جبل عامل سوريه اقامت داشتند به كشور دعوت نمود.

شاه طهماسب امور شكائي مردم را به قضات واگذار كرده و چون آنها وضع مالي خوبي نداشتند بساط رشوه و اعمال نفوذ گسترش پيدا كرد.(1)

پس از مرگ شاه طهماسب چون پسر بزرگش محمد خدابنده قبول سلطنت نكرد ، حيدر ميرزا پسر دوم او به سلطنت رسيد ولي با توطئه درباريان در حضور مادرش كشته شد و اسماعيل ميرزا فرزند سوم شاه طهماسب كه در زمان پدرش نوزده سال در زندان قهقهه محبوس بود بكمك سران قبيله افشار و روملو به نام شاه اسماعيل دوم به سلطنت رسيد . او در جواني در هرات تحت نظر معلمي سني مذهب پرورش يافته و قصد داشت مذهب تسنن را در ايران رواج دهد. او بسياري از مدعيان سلطنت و مخالفين خود را كشت.

شاه اسماعيل دوم نيز با توطئه اي مسموم شد و برادرش سلطان محمد خدابنده كه در اين زمان در شيراز بود و سلطنت را قبول كرد به سلطنت رسيد(985 هج. ق).

ضعيف نفس بودن او سبب شد كه مهدعليا همسر مازندراني او همه امور را به دست گيرد و لذا مريداني كه روزي فرمان مرشد كامل را وحي منزل ميدانستند كارشان به جائي رسيد كه به حرمسراي شاه وارد شده و زن مرشد كامل (شاه) را در مقابل چشمش خفه كردند.

پس از مرگ مهدعليا ، علي قلي خان شاملو بكمك قبايل شاملو و استاجلو از عباس ميرزا فرزند سلطان محمد كه در هرات مركز حكومت خراسان زندگي ميكرد حمايت كرده او را بنام شاه عباس صفوي به سلطنت رساندند و محمد خدابنده نيز پس از مختصري مقاومت تسليم آنها شد.

مرشد قلي خان شاملو و ديگر زعماي قبيله شاملو پس از كشتار مخالفين و سران قبايل رغيب ، محمد خدابنده و برادرش سلطان ميرزا و ابوطالب ميرزا برادر عباس ميرزا (شاه عباس) را به قلعه الموت فرستادند.

پس از سركوبي تمامي مخالفين ، شاه عباس در توطئه اي مرشد قلي خان را از ميان برداشت و حاكم مطلق شد ، جوانان را به مسئوليت رساند ، سران قبايل را يا كشت يا از كار بركنار كرد . او مسئله مريد و مراد را خاتمه داد و مرشد كامل بودن را نفي كرد و با قشون كاملي كه از جوانان پديد آورد ، به مدت 41 سال با استبداد سلطنت كرد . او سرانجام پسران خود را نيز كشت يا كور كرد . پايتخت را نيز از قزوين به اصفهان منتقل كرد تا از دسترس عثماني به دور باشد.

شاه عباس به امر تجارت اهميت فوق العاده قائل بود، و با اطلاعي كه انگليس از اين مسئله به دست آورد براي حفظ منافع خود در هندوستان و منطقه برادران شرلي را به دربار صفويه فرستاد . آنها خيلي زود جاي خود را در دربار صفويه و شخص شاه محكم كردند. و شاه عباس بكمك آنان در ساختن توپخانه موفقيت پيدا كرد و عثماني را در جنگ شكست داد. قبل از شاه عباس ، قشون ايران مركب از 60000 نفر قزلباش بود كه مستقيما تحت امر روساي قبايل خود بودند و شاه دستورات خود را بوسيله روساي آنها ابلاغ ميكرد.

يعني قشون در اختيار شاه نبود . ولي شاه عباس قشون جديدي بنام شاهسون (دوستدار شاه) تشكيل داد و بدين ترتيب كم كم قزلباش تضعيف شد بطوريكه از قزلباش جز نامي باقي نماند.توجه شاه به برادران شرلي به اندازه اي شد كه آنتوني شرلي از طرف شاه به سفارت ايران در انگليس منصوب شد و در اعتبار نامه او ، وي را برادر خود معرفي كرد.

شاه عباس پيروان اديان مختلف را احترام ميگذاشت. نسبت به طبقه عامه بخصوص روستائيان بسيارخليق و مهربان بود طبقات پايين اجتماع او را دوست داشتند راهزنان را بسختي مجازات ميكرد و امنيت براي عامه و روستائيان فراهم آورده بود متخلفين را بيرحمانه مجازات ميكرد لذا ماليات اضافه و رشوه گرفته نميشد . از القاب و عناوين تملق آميز بيزار بود و در فرمانها خود را ( بنده آستان ولايت يا كلب آستان علي ميناميد).

( پيتر دولاواله فرانسوي ) كه در اين زمان در اصفهان بوده و به شاه نزديك بوده مينويسد :

شاه عباس مي گفت : پادشاه بايد زندگي سربازي داشته باشد . هميشه پيشاپيش سپاه حركت كند. هيچ پادشاهي نبايد بطور كامل به وزيران و سرداران و امراي خود متكي باشد ، زيرا اينگونه مردم بيشتر در انديشه منافع خود و جمع آوري مال و تحصيل قدرت و راحتند و براي پيشرفت كار ولي نعمت خود دلسوزي نمي كنند.

شاه عباس 5 پسر داشت ، حسن ميرزا و اسماعيل ميرزا در كودكي درگذشتند ، صفي ميرزا بدستور پادشاه به قتل رسيد ، محمد ميرزا و امامقلي ميرزا را به دستور شاه كور كردند.

شاه عباس با پيروان اهل تسنن به خشونت رفتار ميكرد ، از جمله وقتي مالياتها را تخفيف ميداد سني ها از تخفيف ماليات محروم ميشدند. شاه عباس در شب 24 جمادي الاول سال 1038 هج. ق در شهر اشرف مازندران در گذشت و پس از او سام ميرزا فرزند صفي ميرزا بنام شاه صفي جانشين او شد و تا سال 1052 سلطنت كرد . او در مدت 14 سال حكومتش اكثر وزرا و مشاورين دوره شاه عباس را به قتل رساند. پس از فوت شاه صفي ، پسر 9 ساله اش عباس ميرزا بنام شاه عباس ثاني در 1052 به سلطنت رسيد و اختيار كارها به دست امرا افتاد ، ميرزا تقي اعتمادالدوله به نيابت سلطنت رسيد ولي بعدها به دستور شاه جوان كشته شد.

شاه عباس ثاني در سن 34 سالگي در خسروآباد دامغان پس از 25 سال سلطنت درگذشت. پس از او صفي ميرزا پسرش بنام شاه صفي دوم به سلطنت رسيد و خود را شاه سليمان نام نهاد. او هم بسيار بي رحم بود كما اينكه بخاطر تخلف پسرش فرمان قتل او را صادر كرد و بقتل رساند و فرمان قتل پسر دومش را هم صادر كرد ولي با تدبير وزيرش نجات پيدا كرد. شاه سليمان در ماه رجب 1105 هج. ق درگذشت.

پس از او پسر بزرگش شاه سلطان حسين در سال 1105 به سلطنت رسيد و تا سال 1135 سلطنت كرد ، او فردي صلح جو و مهربان و نيك نفس و ظاهر بين بود. دستور داد مراكز فساد بسته شود. او تحت نفوذ مجتهد بزرگ محمد باقر مجلسي بود ، پس از چندي درباريان كه علاقمند به خوش گذراني بودند با ترفندي شرب شراب را رايج كردند و شاه هم به شرابخواري و رفتار ناپسند دچار شد.

او تا حدودي در اجراي عدالت و رفع ظلم از طبقات پائين مصر بود. او معتقد بودكه انسان در كار خود اختياري ندارد و عقل و تدبير نقشي در زندگي ندارد و افكاري صوفيانه داشت ، سرانجام با آشكار شدن ضعف دولت صفوي ، گرگين خان والي گرجستان در سال 1114 هج. ق از فرمان شاه سلطان حسين سرپيچي كرد و شاه لشگرياني فرستاد و او  را شكست داد و گرگين خان فرار كرد. ولي بعدها از شاه عذرخواهي نمود. لذا پس از مدتي شاه گرگين خان را با قشون كافي به قندهار فرستاد تا از طمع ورزي هندوستان نسبت به قندهار جلوگيري كند.

رفتار نامناسب گرگين خان در قندهار سبب شد كه ميرويس از روساي بزرگ غلجائي هيئتي را جهت رسيدگي به اصفهان بفرستد. ولي گرگين خان بهر ترتيب بود تشويق كرد كه خود ميرويس به اصفهان برود و از آنطرف به شاه اطلاع داد كه ميرويس سبب آشوب قندهار است بهتر است در اصفهان بماند. دربار صفوي ميرويس را به سفر حج فرستاد و او مخفيانه با علما و روحانيون مكه كه سني بودند تماس گرفت  و از آنها بر عليه گرگين خان و حكام شيعه فتوا گرفت و كشته شده هاي در اين راه را شهيد محسوب داشتند. وقتي ميرويس به اصفهان برگشت ، شاه او را به قندهار فرستاد . ميرويس در قندهار مردم را بر عليه گرگين خان شوراند و يكروز هم او ويارانش را به باغي دعوت كرد و همه آنها را كشت.

و پس از متلاشي كردن قشون گرگين خان به پادشاه هندوستان كه سني مذهب بود متوسل شد. و بدين ترتيب ميرويس 7 سال بر قندهار حكومت كرد.

ميرويس هنگام مرگ وصيت كرد : امور شما را به حق تعالي مي سپارم ، همت خود را بلند داريد و جمله با هم متفق باشيد و به روافض ! سر فرود ميآوريد. اهالي عجم از نفاق و شقاق خالي نيستند و دولتشان مشرف به انهدام است. به كثرت و حشمت كاذب ايشان وحشت و دهشت طاري خواهد شد  و شما به اتفاق قلب و اتحاد درون در حركت باشيد كه متوكلا علي ا... بر  آنها غالب و اصفهان را خواهيد گرفت . پس از ميرويس برادرش عبدا... قصد هماهنگي با اصفهان داشت ولي پسر ميرويس بنام محمود از ارسال نامه عبدا... به اصفهان جلوگيري كرد و او را در خواب به قتل رساند و از فتاواي قبلي استفاده كرد و اعلام كرد قصد تسخير اصفهان را دارد.

اقدامات بعدي شاه سلطان حسين براي شكست محمود افغان نتيجه اي در بر نداشت و محمود وارد كرمان شد ، لطفعلي خان كه از بستگان اعتمادالدوله صدراعظم بود با قشوني عازم كرمان شد و محمود شكست خورد و به افغانستان متواري گرديد. ولي درباريان نسبت به لطفعلي خان حسد كردند و به شاه كه در سفر تهران بود اطلاع دادند كه اعتمادالدوله به كمك اكراد قصد حمله به شاه را در تهران دارند و به لطفعلي خان هم گفته شد بيايد اصفهان را تسخير كند.

شاه هم بلافاصله دستور داد چشمان اعتمادالدوله را كور نمايند و لطفعلي خان را هم كه در شيراز بود دستگير و به اصفهان بفرستند. گرچه بيگناهي آنها ثابت شد ولي كار از كار گذشته بود. محمود افغان مجددا سپاهي فراهم كرده كرمان را تسخير كرده و قصد اصفهان نمود . حاكم حويزه با پنجهزار سرباز مامور جلوگيري از او شد و محمود شكست خورد و اردوگاهش غارت شد. ولي محمود بار ديگر نيروهايي را جمع كرد و با تهييج آنها با خواندن آياتي از قرآن كريم و عنوان جنگ با كفار به نيروهاي صفوي حمله كرد و قزلباش را شكست داد و اموالشان را تاراج برد و مقداري از غنائم را هم به امارت قندهار فرستاد.

صاحبان تدبير در اصفهان به خان حويزه تكليف كردند نامه اي براي محمود بنويسند و از او بخواهد امارت قندهار را بپذيرد و بازگردد. محمود در پاسخ او نوشت كه يكي از دختران شاه را به ازدواج او درآورند و امارت قندهار را هم به او بدهند . ولي صاحبان تدبير صلاح نديدند و در پاسخ او اعلام كردند دختر شيعه را نميتوان به ازدواج سني مذهب درآورد. محمود هم عازم اصفهان شد و فرح آباد را تصرف كرد و به جلفا حمله نمود. ارامنه كمي دفاع كردند ولي بعد تسليم شدند . او هم پنجاه دختر و پسر ارمني را بين سران خود تقسيم كرد . خان حويزه هم وقتي شرايط را ديد نامه اي به محمود نوشت و خود را طرفدار او ناميد. اقدامات شاه سلطان حسين به جايي نرسيد و محمود شهر اصفهان را محاصره كرد . تقاضاي كمك شاه از ايلات مختلف هم حاصلي نداشت و هيچكدام هم كمكي نكردند. قحطي شهر را فرا گرفت و مردم گوشت قاطر و الاغ ميخوردند و حتي به گوشت گربه و  مردار هم رسيد. مردم دسته دسته از گرسنگي مي مردند ، خيابانها پر از اجساد مردگان بود . بعضي ها كه آبرويي داشتند با خوردن غذاي سگ  خود و خانواده شان را نجات مي دادند ، شاه با چند نفر از كسان خود در شهرمي گشت و به حال مردم مي گريست! و مي گفت : جز تسليم چاره اي نيست . بناي دولت خود را به دست خود خراب كرديم و شكر نعمتهاي حق تعالي را بجا نياورديم. از نفاق و شقاق و اختلاف اندازي دشمنان ، خود را بيدار نكرديم ، از سوء تدبير هر چه داشتيم به دشمن سپرديم ، قضاي ازل به جهت فعل ناشايسته ما ، تخت ايران را بر ما لايق نديد و سزاي ما را داد ، سرانجام شاه چند نفر از معتمدان را نزد محمود فرستاد و ضمن شرايطي حاضر به تسليم شد. شاه با نزديكان خود به اردوگاه محمود افغان رفت و او را در آغوش گرفت و دست و دو چشم او را بوسيد و پس از مذاكرات مختصري به رجال دولت خود گفت كه تا امروز شاه ايران بودم ولي از امروز تاج و تخت را به تصرف محمود دادم. بعد از اين شاه من و شاه شما اين است!!

 

اين بود سرنوشت صفويه

 

و اما علل انقراض صفويه:

دنيا طلبي و علاقمندي مردم به روزمره گي و عدم ژرف نگري به مسائل داخل و خارج كشور

نفوذ بعضی روحاني نماهاي دنيا طلب در امور و كناره گرفتن حق طلبان

كاهش اراده عمومي مردم جهت فداكاري و ايثار و جانبازي در راه فتح و پيروزي

سست شدن ايمان و عقيده مريدان مرشد كامل ( ضعف معنوي)

اعتماد شاه عباس به خارجيان و مستشاران انگليسي و توصيه هاي آنان

اختلاف بين سران قزلباش بر سر كسب قدرت و فراموشي لزوم وحدت و پيروي از مرشد كامل

قيام شاه عباس بر عليه پدرش و خلع او از سلطنت و حذف قزلباش و بوجود آمدن نيروهاي شاهسون

كشتار شاهزادگان و امراي صفوي به فرمان شاه اسماعيل دوم و شاه صفي و شاه سليمان

عياشي و لذت جوئي شاهان صفوي و غفلت از امور مردم

هجوم دشمنان و سياست بازي استعمار

دخالت زنان حرمسرا در امور

 

منابع - دكتر احمد تاج بخش ، تاريخ صفويه ، انتشارات نويد شيراز ، 1372 ، ص 141

 صفحه اصلی

درباره پایگاه

تاریخ سخن می گوید

خودمانی صحبت کنیم

تحلیلی بر پایگاه ها

زندگینامه ها مخزن تجربه

فلسفه

سلامت

تحلیل سیاسی

تحلیل مطبوعات

حدیث - روایت

 

 

 

 


بالا

نظام حقوقی این پایگاه متعلق به www.nafsemotmaen.com  می باشد و هر گونه نقل از آن بدون ذکر مبدا ممنوع می باشد.